زينب جونزينب جون، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

دختر نازم

عشق

  عشق در لحظه پديد می آيد               و دوست داشتن در امتداد زمان و اين اساسی ترين تفاوت ميان                 عشق و دوست داشتن است. این مطلب رو توی یه مجله خوندم . به نظرم خیلی حقیقی و زیباست . همانطور که توی زندگی خودم هم مصداق پیدا کرد و به قول علی شریعتی دوست داشتن برتر از عشق است . ...
17 ارديبهشت 1393

سپاس

دختر عزيزم  هر روز كه تو رو مي بينم ، ناز كردنت ، قر دادنت ، راه رفتنت ، خنديدنت ،   صحبتهاي  تند تند و پشت سر هم كه گاهي اوقات نمي فهمم چي مي گي ،   و بزرگتر شدنت ،  و از همه اينها لذت مي برم  ، خدا رو شكر مي كنم ،   از خدا مي خوام كه اين لذت رو از هيچ پدر و مادري نگيره ،   الهي كه همه مامانها و باباهاي عالم اين لذت رو تجربه كنن .    الهي اين دقت رو به همه ما بده كه اين لذتهاي كوچك اما شيرينتر   از عسل رو ببينيم و با تمام وجود حس كنيم .   چرا كه اين روزها گذراست ، اين دنيا گذراست  ،   و خدا ما رو به اين دني...
17 ارديبهشت 1393

دختر كه داشته باشي

دختر كه داشته باشي با خود تصور مي كني پيچ و تاب شانه را در نرمي موهاي طلايي اش وقتي كمي بلندتر شوند و كيف عالم را مي بري از انعكاس تصوير خرگوشي بستن شان   دختر كه داشته باشي  خيال مي كشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستاني كه گوشواره هاي ميوه اي از گيلاس هاي به هم چسبيده به گوش انداخته ايد    همان هايي كه هر كه بياويزدشان از شادي لبريز مي شود و خنده ي از ته دل امانش را مي برد   دختر كه داشته باشي انتظار روزي را ميكشي كه با هم بنشينيد در حياط خانه مادربزرگ و گل هاي ياس سفيد و زرد به رشته درآمده گرانبهاترين گردن آويز دنيا شود    كه بيندازيش...
14 ارديبهشت 1393

تولدت مبارك

امروز هشتم اسفندِ و ما براي دخترمون تولد دو سالگيش رو جشن گرفتيم.                                            به خاطر اينكه 11 اسفند وسط هفته بود ما تصميم گرفتيم پنج شنبه تولد بگيريم . من از حدود پنج ماه پيش در تدارك تولد بودم . و تم امسال تولد رو تم كيتي انتخاب كردم . و همه جا چشمم دنبال كيتي مي گشت . هميشه از اينكه كارهاي خودم رو به نمايش بزارم و حاصل زحمات جلوي چشمم باشه لذت بردم . بخاطر همين با اينكه اصلا خياطي بلد نيس...
14 ارديبهشت 1393

دخترم تب کرده

بعد از سه روز با هم بودن و خوش گذروندن جمعه زینب جونم تب کرد و داغ داغ بود با بابایی بردیمش بیمارستان ... بعد از سه روز با هم بودن و خوش گذروندن جمعه زینب جونم تب کرد و داغ داغ بود با بابایی بردیمش بیمارستان کودکان تبش ٥/٣٨ درجه بود . بیمارستان هم مثل همیشه شلوغ بود . هر وقت می ام بیمارستان دلم برای پدر و مادرم پر می کشه . برای همه پدر و مادرها . که با چه زحمتی بچه ها رو بزرگ می کنن و هرلحظه نبض قلبشون توی دستای کوچیک بچه هاشونِ . هر روز که از با زینب بودن می گذره . بیشتر و بیشتر از پدر و مادرم شاکر می شم و دلم می خواد که زحماتشون رو جبران کنم . الهی که بتونم شاکر زحمات پدر و مادرم باشم . خلاصه...
13 ارديبهشت 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر نازم می باشد